و یازده سالگی....

 

تازه از یک شیفت شلوغ برگشتم...رو کاناپه پذیرایی جلو تلویزیون خودمو انداختم....شبیه یک گربه خواب آلود شدم که فقط بلد هست کش بیاید...

دلم نمی خواد به کوه کارهای مونده ام فکر کنم....

یک کرکره رو تمام کارهای موندم می کشم...و فقط کانال عوض می کنم...رو اون کانالی که فیلم (دیوانه از قفس پرید)جک نیکلسون نشون میده متوقف میشم.قبلا هم این فیلم دیدم اما خوب بدم نمیاد یک بار دیگه ببینمش...

دفعه اولی که این فیلم دیدم یک بچه دبیرستانی بودم..اون موقع این فیلم برای من فقط یک فیلم ساده راجع به یک آسایشگاه روانی و آدم بده فیلم که همون پرستار راتشد باشه,بود.همین و بس...و البته پایان فیلم کمی متحیر شدم.

بار دوم هفت یا هشت سال بعدش بود و دوران دانشجویی...اونجا واسه من این فیلم پر از بازی های خوب و یک فیلم نامه قوی بود و مقادیری افسوس برای مک مورفی در انتها فیلم!

این بار بعد از چند سال خودمو در مقابل فیلمی کاملا جدید می دیدم...به طرز باور نکردنی ای اون آسایشگاه ...داستانهاش ...اعصاب خوردی هاش رو آشنا می دیدم...انگار داستان خود ما بود....انگار تازه دوزاریم افتاده بود که قضیه چیست!و راستش این بار آخر فیلم با مرگ مک مورفی و فرار رئیس آنچنان های های گریه کردم که مامان طفلی ام هول شده بود که چه خبر هست...این بار نه برای مک مورفی بلکه برای خودمان گریه میکردم...که چنین آزادی ای آرزوست...

بعدا وقتی برای برادر جان قصه  گریه های های آخر فیلم را بعد از سه بار تماشا در سه سن مختلف توضیح دادم به این نتیجه رسیدیم که واقعا یک بار دیدن و خواندن فایده ای ندارد!برداشت ها و دید ما به دنیا آنقدر در حال تغییر هست که نمی شود به یک بار قناعت کرد.

همه اینهارو نوشتم که بگم (ایرمان)هم آینه  تغییردید های من نسبت به خودم و دنیای اطرافم هست.. وقتی چند وقت پیش بعضی نوشته های دوست داشتنی قدیمی اش را می خواندم ،چقدر به نظرم لوس میرسیدند و از طرفی بعضی نوشته های ساده قدیمی  برایم خیلی جذابتر از قبل بودند...به نظرم می رسید بعضی خواننده هام چقدر صبور بودند که دوره هایی منو تحمل کردند ....و حتی بعضی نوشته های جدیدم چقدر بار (من)شان زیاد بوده و من نفهمیدم...و خلاصه امروز که این وبلاگ یازده ساله می شود...نمی دانم اگر عمری باشد  فرضا در  پانزده سالگیش واکنش من به پست های امروزم چگونه خواهد بود.. خواهم خندید یا نه؟آیا کسی از خواننده های فعلیم آن زمان هم به من هم چنان سر خواهد زد یا نه؟؟نمی دانم و پاسخ همه را زمان روزی میگوید....و  در حال حاضر فقط از زمان متشکرم که با تمام دغدغه هایی که برای من آورد.... رحم کرد و ایرمان را از من نگرفت!

یازده سالگیت مبارک!

 

/ 21 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیما

سلام فران عزیزم.یازده سالگی وبلاگت مبارک.انشاءالله سالیان سال باسلامتی وکلی اتفاقات خوب اینجا رو به روز کنی و از خوندنت مثل همیشه لذت ببریم. برات بهترینها رو آرزومیکنم خانم دکترجوان شاد،سلامت وعاشق باشی[گل]

ساره

سلام فرانه جان.تازه با وبلاگت آشنا شدم.توی گشت توی آرشیوت منم همین حس و کردم..حس تغییر شاید یکی ازمزیت های مهم وبلاگ همینه من یه استاجرم.جزو معدود پزشکانی هستی که هنوز رویای زیبایی در ذهن داره امیدوارم درخت باورهات همیشه سبز بمونه

آنای طبیب

این متن چقدر برام آشنا بود ، انگار تا حالا هزار بار سعی کرده باشم همچین حس و درکی رو بنویسم اما مدام کاغذ ها رو مچاله کرده باشم !! تولدت مبارک کوچولوی 11 ساله ! دیگه داری کم کم نوجوون میشی [بغل][ماچ]

امیر

سلام خانم فرانه تو 11 سالگی کاملا پخته اس مبارک باشه

مریم

سلام، ارادتمند[گل]

تبسم

سلام چیشد که اسم ویتو گذاشتی ایرمان؟

تبسم

سلام خانم فرانه...ممنونم که پاسخم رو دادید.تاحالابه اهمیت اسم یک وبلاگ فکرنکرده بودم...الان که نوشته ی شماروخوندم فهمیدم چقدر اسم یک وبلاگ میتونه مهم باشه[لبخند]

همکار

اگه زنده باشم حتما به ایرمان دوست داشتنیم سر میزنم ...ماشاالله چه بزرگ شده ...مبارکه

سوفی

مبارک [گل]