Melancholia

برنامه روزهایم تغییر کرده است...

دیگر مثل قدیم ها نمی توانم تا پاسی از شب بیدار باشم...ساعت دوازده با اس  ام اس شب به خیر به خواب می روم....بماند که خواب راحت هم به دلایل نامعلوم ندارم...در طی شب بارها بیدار می شوم...یک بار (من باید تخصص بخونم)....بار دیگر ( اگر بروم از پس تنهایی ام بر می آیم؟؟)...بار آخر (نکند زندگی من همیشه همین شکلی بماند)...

***********

پیشی....بچه گربه فلج مفلوکی که برادر جان در یک شب بارانی در گوشه خیابان یافته است...تنها نقطه پر انرژی روزهای من هست...گربه ای که به علت سو تغذیه  و هیپوکلسمی شدید از راه رفتن عادی باز مانده است...بازی کردن و غذا دادن به او خودش به نوعی تسلی بخش من هست.

هر رور صبح درمانگاه لوس و خنک،حرفهای تمام نشدنی خانم همکار درباره جواب آزمایش کاریوتایپ....گاهی صبح ها به جای درمانگاه،کلاس...و عصرهایی که سعی دارم در کتابخانه سپری شوند.کتابخانه ای که خودش منشا کلی فکرهای درهم هست...دیگر از شیشه های شفاف سابق خبری نیست، تا نیمه ماتشان کرده اند و نمی شود حین درس خواندن، چرخه فلک پارک را تماشا کرد...از دیدن دانشکده دندون پزشکی مقابلم حالت تهوع میگیرم....صدای دریل دندون پزشکی روحم را می کند...اون همه چهره جدید در کتابخانه با جزو های پره و علوم پایه... گاهی پیش خود مرور کردن سرنوشت بچه های ورودی خودم....این خاطره بازی ها دارد من را می کشد...هر روز بیشتر از دیروز حس می کنم از تعلقات خودم دارم دور میشوم...و به سمت نامعلومی می روم که دوستش ندارم....حاضرم تمام زندگیم را بدهم و در جایی از زمان توقف کنم...نه قدمی عقب روم و نه جلو...ایستاده بمیرم و تمام شوم.

******************

با مداد مشکی روی دیوار کتابخانه نوشته است:خدایا کمکم کن!

از تاریخش معلوم هست دو سال از تاریخ درخواست کمکش می گذرد.دیگری با خودکاری قرمز چند روز قبل،زیرش نوشته:کمکت کرد؟؟؟

و تمام دیوار را می گردم تا شاید مداد مشکی نوشته باشد:آره!

انگار اگر جواب مثبت او را بخوانم،جواب مثبت به آرزو های خودم را خوانده ام!

*************************

حماسه ملی با این مردم؟؟؟؟؟:

1.نمایشگاه گل و گیاه در آخرین روزش نصیب ما می شود.خوشحال گلدون گل سنگ صورتی ام  را به بغل گرفته ام و از آخرین ساعات نمایشگاه لذت می برم که ناگهان دوستان هم وطن را می بینم چون قحطی زدگان در حال کندن گلدون ها و گل های کاشته شده در فضا نمایشگاه توسط شهرداری...نگهبان نمایشگاه هم تنها اعمال زورش سوت و این عبارت هست:نکنید..نکنید...حرام است!

2.وارد کافی شاپ می شویم.چند نفر که از شدت غبار و دود دیده نمی شوند زیر این تابلو نشسته اند: سیگار کشیدن ممنوع!

3.کنگره پزشکی با سخنران خارجی جهت جمع آوری امتیاز باز آموزی با دوست همیشه پایه مان می رویم....ثبت نام اینترنتی قبلا انجام داده ایم.در بدو ورود نگهبان جلویمان را می گیرد که جا نیست!ما هم مبهوت که یعنی چه ما پول دادیم ثبت نام کردیم!بلاخره وارد می شویم.چشمتان روز بد نبیند.یک کلاس شبیه کلاس های مدرسه با یک پنکه سقفی که اصلا جوابگو گرما و آن جمعیت نیست!تمام صندلی ها پر هستند...نصفی هم به زور جایی برای ایستادن یافتند.پرفسور ایتالیایی روانپزشک هم در جا استادی ایستاده و دارد مطلبش را ارائه می دهد.یک مترجم زبان اینگلیسی نادون هم کنارش گذاشته اند که به جای پاراگراف یا دست کم جمله!کلمه به کلمه ترجمه می کند و همه را حسابی گیج کرده است. بیشتر شبیه یک نمایش کمدی بزرگ هست!دارم فکر می کنم استاد ایتالیایی الان دارد پیش خودش چه تصویری از ایران می سازد!

من و دوست جان از گرما شدید عزم رفتن می کنیم.....می فرمایند:نمیشه برید بیرون!چون درو باز کنیم اونایی که بیرون هستند، می خوان داخل شند!

4.باز هم یک کنگره پزشکی دیگر...وقت پذیرایی دو تا کارتن بزرگ را در کنار سالن به ملت پزشک نشان می دهند.یکی کیکس هست!یکی آبمیوه پاکتی!...کیکس ها همان اول تمام می شوند...آبمیوه ها گرم هستند و خواستار ندارند!خانم دکتر متخصص بغل دستم می گوید:اگر یکی می رفت رو میز می ایستاد و از اون بالا آبمیوه و کیک پرت می کرد،مودبانه تر بود!

***********

اول صبح با کلی سرو صدا که مریض اورژانس داریم وارد درمانگاه می شوند.یک خانم جوون که نالان رو تخت دراز می کشد.شوهرش هم تلو تلو می خورد!از خانمه شرح حال می گیرم.تابلو هیستریک هست!میگه از صبح که شوهرش این جوری گیج وارد خونه شده و چشمش بهش افتاده لرز گرفته با سردرد و درد قفسه سینه!

به پرستارمون می گم یک  اسکازینا بهش بزنه و بعد هم یک نوار قلب!

بیرون که می آیم آقا شوهر ظاهر می شوند.می فرمایند پیش خودم بماند اما دیشب با دوستانشان یک شیشه .و.د.ک.ا  نوش فرموده اند.حالا هنوز حالت تهوع دارند!و آخرش هم می پرسند:چرا سرم سنگین هست؟؟؟

برای آقا شوهر پلازیل تجویز می شود و خانم همسر هم با توجه به نوار قلب خوب، دیازپام.

وقتی در حال خروج از در درمانگاه هستند خنده ام می گیرد.دو نفر آدم گیج و تلو تلو خوران که سعی دارند به همدیگر هم تکیه کنند تا به در تاکسی ایستاده جلو درمانگاه برسند.

نا خود آگاه با خودم می خونم: من مست و تو دیوانه! ما را که برد خانه؟؟؟

/ 31 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممول

واقعن منم حاضرم کل دارایی نداشتمو بدم وزندگیم همین لحظه تموم شه.گیجم وسط این دنیای کوچیک یا بزرگ!

نجمه رستمی

لاکی کوچولوی من تنها شنونده حرف های تنهایی منه در این زمونه که جرات نداری درد دل کنی! گاهی بعضیا مون می نخورده تلو تلو می خوریم! تا پاسی از شب بیدارم ولی 4تا 5 ساعت در روز زمان کم میارم! خدایا کمکم کن!

نگار

چطوری فرانه جون.چه خبر؟درس میخونی؟ من عاشق گربه ام.به محض اینکه مستقل زندگی کنم برای خودم گربه میارم.در حال حاضر کشته میشم اگه پیشی بیارم[نیشخند]

miss

مثل نگنجیدن در جائی میماند، این حالی که از شما میبینم. اصلاً در بعضی هواها نمیگنجی. خواستم حدس بزنم اما نه! اصلا منو چه به پیشگوئی. شما پایدار باشی. طبق همیشه حرفهام زیاد است و ترجیح میدم سکوت کنم و به حرف زدن شما گوش کنم[گل]

حکایت خوابیدن که همون دنیای این شبهای منه ... چند بار پریدن از خواب و .... شعر آخر هم خیلی بجا بود من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه …. صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

قلب یخی

و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید. آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم.

میثم

برو بابا ! خدا پدرت رو بیامرزه ، به جای این چه کنم چه کنم ها ، بشین زندگیت رو کن دیگه . چی باید بشه دیگه . فقط نگو که مشکلات خاص خودت رو داری که میام خفه ات میکنم!

الناز

سلام ایرمان عزیز نمی دانم دختری یا پسر اما با خواندن نوشته هایت حس کردم زن باشی چون خیلی با نوشته هایت همذات پنداری کردم افسوس و عم مبهمی به سراغم امد و نا خوداگاه اشکم سرازیر شد امیدوارم جای غم نهفته در نوشته هایت شادی موج زند هر چند نمی توانم برای روحت تعیین تکلیف کنم اما ارزوی شادی برایت دارم فقط خواستم بگم خیلی عمیق و واقعی می نویسی

دکتر ابریشم

چرا ارشیو تیرماهتون صفحه ی حذف وبلاگ میاد [تعجب]

هانیه

سلام از بچه گربه ها نگو که زود پر رو میشن تو حیاطمون هست واسش غذا میبرم فقط هر وقت در حیاط یا پنجره باز باشه میاد خونه[عصبانی]رادیو گوش کن شبا خیلی به آدم ارامش میده[چشمک]