Maria Full of Grace

تا دیشب مطالب دیگری برای پست جدید در ذهنم پرسه میزدند ...اما دیشب اتفاقی افتاد که باعث شد تمام مطالب قبلی پر بکشند...راستش بسیار مردد بودم که این پست را بنویسم یا نه؟...اما از اونجایی که وظیفه اصلی هر نویسنده ای  را در درجه اول اگاهی بخشی می دانم پس می نویسم!

*************

 با یکی از همسفرهام در حال چت ،تبادل اطلاعات ،اخبار و مرور خاطرات بودم که حرف از عده دیگری  شد!

گفتم:راستی چرا اونا  این طوری بودند؟یک روز شاد،سرخوش و خیلی گرم و گیرا!روز بعد افسرده و سرد و  دریغ از یک سلام!

گفت:اونا چیزی مصرف میکردند...

بهت زده نوشتم:چی ؟؟؟

- یکم فکر کن ...می فهمی!

در عرض کمتر از یک دقیقه ناباورانه یک پازل از تصاویر گذشته کنار هم قرار گرفتند و معما حل شد..

یادم اومد تو دوربینش عکس های قدیمی تری ازش بود که خیلی چاق تر ،سرحال تر و مطمئنا زیباتر بودند..و من روم نشده بود بپرسم چرا خودشو تبدیل به این آدم تکیده کرده؟؟؟

یادم اومد چندین بار از پنجره اتاق،نیمه شب در حال قدم زدن در محوطه هتل دیده بودمش و همیشه برای من و دوستم سئوال بود چرا اتاق بغلی ما خواب ندارند؟

_اخه چطور با خودشون آورده بودند؟

-فکر می کنم تو صابون جاسازی کرده بودند چون که اون روز....

از جام بلند میشم تا برم مسواک بزنم...نمی تونم داستانی که شنیدم را باور کنم ..اما دائم قسمت های بیشتری از پازل تکمیل می شوند...مثلا که روز آخر وقتی همه در حال تبادل شماره و آی دی های فیس بودند...این عده دیگر اصلا اون سمت ها آفتابی نشدند!

صابون برمیدارم تا دستمو بشورم...که نگاهم روی صابون کف دستم می ماند...دقیق تر نگاهش میکنم...سرم گیج می خورد...

روی سرامیک کف دستشویی میشینم...صابون تو مشتم هست...یخ کردم!

********************

 همه دور هم رو صندلی های فرودگاه نشستیم...حرفهای شادمانه آخر را می زنیم...می دونیم وقتی ایران برسیم هر کس می رود شهر خودش و دیگر ممکن هست هیچ وقت یکدیگر را نبینیم...صندلی بغل دست من خالی هست که عده دیگر هم به جمع ما ملحق می شوند..از نایلکس سفید رنگ دستشون یک چیپس بیرون می آورند و به همه تعارف می کنند...

ما سر گرم حرف زدن و خندیدن هستیم که یک دفعه عده دیگر غیبشون میزند و کمی بعدتر می بینیم که از صف چک پاسپورت و بازرسی با سرعت نور رد شدند و حالا از پشت شیشه سالن ترانزیت به من اشاره می کنند، نایلونشان را که رو صندلی کنار ما جا مانده است ، با خودمان بیاریمش....

کنجکاوانه داخل نایلون را نگاه می کنم...چیز خاصی نیست...دو شیشه عطر و یک قالب صابون!

***************

عرق سردی تمام تنم را گرفته...هنوز صابون تو مشتم هست...دارم فکر می کنم چرا ما همیشه فکر می کنیم بعضی از داستانا مثل(حکم اعدام دو دختر ایرانی در مالزی) از ما خیلی دورند و فقط  زاده شده برای تیتر روزنامه هایند...وقتی که حادثه ها گاهی در میلیمتری ما ایستاده اند...ما چرا اینقدر خوش باورانه خودمان را به کیلومترها دورتر متصل می بینیم؟؟؟

/ 20 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

وای چقدر ترسناک :( خطر همیشه نزدیکه!

دکتر نگار

خدایا.... خیلی ترسناک بود[اضطراب]

آزیتا

ممنون بابت این پست.کاش بقیه اش رو هم مینوشتی.من اگه به جات بودم و کسی این کارو باهام میکرد به بهانه اینکه متوجه منظورش نمیشم کاری میکردم که موقع درخواست مامورا ببیننش.

نرگس

تو واسشون وسایلشون رو بردی؟؟؟

دكتر نفيس

فرانههههههههههههه!! ( اين نوعي ابراز تعجب من است . خيلي هم مثبت است)

آني

من الان همش نگرانم شما اون كيسه نايلون را برنداشته باشين

crescendo

وای خدای من !! یعنی تا این حد فاجعه به آدم نزدیکه یاد این شعر افتادم : مرگ گاهی در سایه نشسته است و به ما می نگرد... حالا مرگ نه ، هر فاجعه ای که فکرشم نمی کنیم برای ما ممکنه رخ بده.

شهرزاد

وای خدا نخواد! چرا بعضی مردم اینقدر پست شدن؟ قدیما دزدای سر گردنه هم جوانمردی حالیشون بود =(

آذرخش

کار خوبی کردی که نوشتی ... واقعا شانس آوردی چون نمیتونستید ثابت کنید که مال شما نیست

ممول

فرااااااااااااااان زوت زوت بنویس خو دلم واست یه کوچولو میشهههههههههه