closer

میگن باید رویاهاتو اونقدر  باور داشته باشی که مثل دخترکى که تو یک عصر بهارى رو به رو ات در مترو نشسته است و پاهایش را تاب مى دهد... به همان اندازه جاندار و نزدیک ببینیش... مى گن نمیشه رویاهاتو ببینى ولى بهشون نرسى... ولى راستش من دیگه حوصله ام از فقط نگاه کردن به صورت رویاهام سر رفته ..... ده دوازده سالى هست که مشغول تماشا این صورتم و دیگر خسته شدم از بس دور و نزدیک رفته ولى دست من بهش نرسیده! هیچ کى نمى فهمه چقدر کلافه این صورت آشنا هستم که همیشه رو به رویم نشسته است! 

                                        *********************

 

عید پر شیفت و پر داستانى را پشت سر گذاشتم.... 

                                       *******************

مریض یک پیرزن لق لقو هست... از آنهایى که با دیدنشان دکترها وحشت مى کنند که به کدام دردش برسند...یک بار سابقه سى وى اى دارد و براى همین نمى تواند صحبت کند...نوه اش پسرک جوانى هست که غرغر کنان مى گوید: میگه حالم بده منو ببر دکتر!هیچیش هم نیست!  فشارشو مى گیرم..22هست!...پسرک رنگش مى پرد...زیر زبانش قرص مى گذارم و مى فرستمشان بیرون.. تو سالن انتظار درمانگاه تلویزیون روشن هست... صداى پسرک را مى شنوم: بى بى اونورو نگاه کن این فیلما واسه فشارت خوب نیست!  

                                              *****************

تو درمانگاه بالا شهر شیفتم... یک خانم نوزاد به بغل وارد اتاقم مى شود... مى پرسد:جراحى صغیر انجام مى دید ؟؟جواب میدم:تا چى باشه! .. پتو را کنار میزند و یک نوزاد مى بینم با پلى داکتیلى.. همه دستها و پاهایش شش انگشتى هستند.مى فرمایند پدرش هم همین طور بوده نخ بستیم افتاده! 

بعد فکر کنید براى کسى که پلى داکتیلى جراحى صغیر مى داند بخواهى توضیح دهى که این بچه باید برود بررسی شود که ناهنجارى هاى دیگر نداشته باشد... فقط فکر کنید....

                                    ********************

درمانگاه پایین شهر شیفتم.یک خانم جوان با دختر خردسالش وارد مى شود... نگاهى به کتاب زبان گشوده مقابلم مى اندازد و مى پرسد: عذر مى خوام.. میشه بدونم کدوم سطح هستید ؟؟؟

                               **********************

درمانگاه پایین شهر... براى شوهر روستایى مریض هیستریکم تو ضیح مى دهم بهتر است زیاد دوروبر خانمش شلوغ نباشد..سرش را پایین انداخته وقتی باهاش صحبت مى کنم.....وقتى هم سرش بالاست سمت دیگرى را نگاه مى کند... سمتى که همسرش خوابیده است.... 

درمانگاه بالا شهر.... رییس جوان درمانگاه راهش را مى کشد و بى هوا وارد اتاقم مى شود... روبه رویم مى نشیند و با لبخند تماشایم مى کند.. مى پرسم: اتفاقى افتاده؟

_نه!

_ ؟؟؟؟؟

_ حتما باید اتفاقى بیفتد که با شما صحبت کنم؟؟

من مبهوت... مانده ام چه بگویم.... جمله بعدیش بیشتر غافلگیرم مى کند...

_ رنگ شالتون خیلى بهتون میاد! 

                                            *********************

صداى جیغ منشی رو مى شنوم که داد مى زند:نهههههههههه!

و بعد زنگ تلفن اتاقم به صدا در مى آید....خانم منشی هست که دستپاچه مى گوید: خانم دکتر واسه این مریضى که الان مى فرستم داخل توضیح دهید که شیاف خوردنى نیست! نزدیک بود جلو من یک شیاف دیکلوفناک را قورت دهد!

                              ****************************

جدیدا به خودم جایزه مى دهم.. وقتی یک روز طبق برنامه ام پیش مى روم ...به خودم یک پیاده روى یا یک فیلم جایزه مى دهم...روش خوبى  براى سر به راه کردن سر پرهوایم هست! 

                                 ******************

سرعت تغییر آدم ها جدیدا به ساعت هم نمى کشد!.... به قول یک بنده خدایى: حیرانم!

 

/ 5 نظر / 16 بازدید
من

چه روزهای پرکاری!!!! تفاوت مقایسه‌ی آدم های پایین و بالا برایم جالب بود... قشنگ است نوشتن اینها

مرجان

چه حس خوبی داره اینجا ! دوستش داشتم

سارا

فرانه جانم سال نوت مبارک :-* ایشاالله ساله خوبی واست باشه پر از پروانه (: واااااااااییییییی منشیه بیچاره حق داشته :| اون اقاهه چقدر پررو بوده برعکسه اون اقاهه ک اصن نگا نمیکرد بنده خدا[لبخند]

پندار

هستم.. رییس جوان درمانگاه رو !!!! ایول به approch !! واقعا باید آفرین گفت.....!!!! غافلگیری های آینده حتما جالب خواهد بود...[عینک][عینک][لبخند][لبخند] [دلقک][گل]

آنای طبیب

خیلی نوه بی بی بامزه بود :)) ... خوب؟! انداختینش بیرون آقای رنگ شال رو ؟!! [نیشخند].. سال نوت پربرکت :)