A Separation

آذر ماه بود و هوا هنوز از اون آفتابی های خنک.

از صبح تمام مدرسه در موردش حرف می زدند.

این قدر در موردش حرف زدند که من غیر فوتبالی هم تمام زنگ آخر فقط به فکر خوردن زنگ مدرسه و رسیدن به تلویزیون و دیدن فوتبال ایران-استرالیا بودم.

ساعت 12و ربع زنگ خورد و تمام 350 نفر شاگرد مدرسه به درب آهنی رنگ و رو رفته حیاط گل گشاد مدرسه هجوم آوردند.تمام شال گردن ها و کاپشن ها اون روز جا ماندند.آن قدر جمعیت زیاد بود که به زحمت از در مدرسه خارج شدم.

اون روز تمام خیابان ...تمام ایران عجله داشتند تا برسند به فوتبال ساعت 12و 45 دقیقه.

اون روز برای اولین بار بدون استثنا شور و شوق خاصی را در چشمان همه دیدم...شوق یک مشترک...ذوق رسیدن به یک پیروزی مشترک ...دغدغه یک مشترک...مشترکی به نام ایران...

خوب به خاطر دارم که مسابقه پنج دقیقه ای دیرتر آغاز شد...بعدها گفتند به خاطر یک بی احترامی به سرود ملی ایران مسابقه دیرتر نمایش داده شده است.

و از همه اینها بهتر... مادر بزرگم را به خاطر دارم ... با چادر سفیدش وسط جانمازش نشسته بود و تند تند تسبیح می انداخت و تکرار میکرد:خدایا به حق خودت به این بچه ها کمک کن ببرند.

باورم نمیشد مادربزرگ من هم که کاری به کار جام جهانی و فوتبال در هیچ گوشه ای از زندگیش نداشت... او هم برای آن مشترک دعا می خواند.

گل اول را حول و حوش دقیقه 75 بازی...کریم باقری زد و گل دوم را به فاصله ای کمتر خداداد عزیزی همشهری من در دروازه تیم ملی استرالیا کاشت...و در کنار نگاه متعجب دروازه بان استرالیایی جوان و مبهوت نشسته در جلو دروازه... ایران ما رفت جام جهانی!

ایران ما پرچمش در جایی بلند شد که هر ایرانی...چه راستی...چه چپی...چه مسلمون...چه مسیحی..چه زرتشتی...چه تند رو...چه میانه رو...چه کندرو...چه مقیم داخل ایران...چه مقیم خارج ایران ...چه کوچک...چه بزرگ...از ته دل خواستارش بود.

ایران ما بعد سالها در مکانی قرار گرفت که همیشه برای تک تک مان یک افسانه بود...همیشه فقط یک سری عکس و مسابقه از بزرگان فوتبال دنیا بود ...یک دست نیافتنی خوشایند بود!

اشک های خوشحالی من خالصانه در آغوش مادربزرگ روی جانمازش ریخته شدند ...مادربزرگی که گونه های خودش هم خیس بودند...خیس از اشکهایی شیرین...اشکهایی از جنس همان مشترک دوست داشتنی...مشترکی اصیل ...مشترکی که سالها به دست فراموشی سپرده شده بود...

                            **************************

به زور و ضرب فیلم و چایی خودم را بیدار نگه داشته ام...مامان داد میزند:بگیر بخواب فردا تکرارشو میگذاره!

اما نمی توانم....نمی توانم قبل آن که بدانم آیا این جایزه فیلم خارجی گلدن گلاب به مردی از سرزمین من میرسد بخوابم.

نشسته ام مقابل صفحه جعبه جادویی....یعنی میشه؟ 

میشه وسط این همه خبر های ناامیدکننده یک خبر خوب هم برسد.

هفته پیش اورژانس بودم وقتی از سر ناچاری باز هفت فریدون جیرانی را تماشا کردم و شنیدم خانه سینما هم پررررررررررررررررر!

هنوز شوک آن تمام نشده بود که خبر اینترنت ملی رسید!خوب من خاک بر سر که هشتاد درصد زندگیم بر پایه اینترنت هست چه باید کنم من بعد؟

یک مریضی اومد شک داشتم درمانش درست هست از کدام گوری سریع نگاه کنم؟

با این سایت آی ام دی بی و لیست فیلم های مورد علاقه ام چه کنم؟

با جی میلم و فولدرها و آدرسهاش؟

انگار بگویند بیا از یک خونه ویلایی اسباب کشی کن برو تو یک اتاق با یک تخت فقط زندگی کن!!!مگه میشه؟؟؟

همین طوری دارم تک تک خطوط ذهنی ام را خط خطی میکنم.که می بینم بلاخره 4:30 صبح شد.

انتظار...انتظار...مینی سریال برتر...بازیگران برتر سریالها...موسیقی برتر...فیلم نامه برتر...دیدن اون همه چهره که کلی تصاویر مختلف را به خاطرت می آورند...و در نهایت...چیزی که مدتهاست انتظارش را می کشی و بهانه ات شده برای کش دار شدن بیشتر امشب زندگیت...یک پاکت طلایی دست ستاره پاپ دوران کودکیت...کی فکرشو میکرد که یک روزی نفس 70 میلیون جمعیت به خاطر پاکتی که در دستان این خانم هست حبس شود....نامزدها نشان داده می شوند...نفس به زور می کشم...پاکت باز می شود:and golden glob goes to......

مثل 14 سال پیش چشمامو می بندم و خدا رو صدا می زنم...دیگه مامان بزرگ نیست که تند تند تسبیحشو بین انگشتهایی که به خاطر سالهای زیاد کار زمخت شده اند بچرخاند و همراه با من دعا کند...برای همون مشترک عزیز.

مشترک دلبندت  که این روزها دلت می خواهد چون کودکی معصوم و شکننده بغلش کنی.دستی به سرش بکشی و در گوشش لالایی بخوانی تا شاید اندکی آرام جدا از بل بشوی بیرون بخوابد.

مشترکی که دست خودش نیست اگر این روزها کمتر دوست داشته می شود.

و انتظار میان نجوای ملتمسانه من تمام می شود:

the film from country of Iran.....Separation !!!

و همون اشک های 14 سال پیش همون اشک های شیرین از نوع مشترک....از نوع عشق به مشترک...از نوع خوشحالی برای یک مشترک را تجربه می کنم.

اصغر فرهادی ایستاده کنار پیمان معادی می شود یک جاودان ...یک تصویر ابدی از شادی مشترک نسل من.....درست مثل تصویر دروازه بان هاج و واج تیم استرالیا جلو دروازه گشوده شده اش..این تصویر هم می رود جایی لا به لای آلبوم سربلندی های سرزمینم...و مرهمی می شود بر مشترک های بغض آلودی که در سکوت ادامه حیات می دهند.

ممنونم آقای فرهادی...برای هدیه درخشانت به مردم کشورت...

ممنونم که نشان دادی ایران حرفهای دیگری هم غیر از چیزهایی که حق مسلم ماست دارد....

ممنونم  به خاطر این شادی وصف ناپذیر مشترک...

ممنونم به خاطر این که  نام ایرانمان را  چه زیبا و استوار سرافراز ساختی...

ممنونم برای این که تصمیم گرفتی تنها از مردمان عاشق کشورت بگویی....

و 

ممنونم چون به من و تمام هم نسلانم ثابت کردی رویا ها از هر جای دنیا می توانند به حقیقت بپیوندند و امید قصه ای تمام نشدنیست.

ممنونم حتی اگر برنده اسکار هم نباشی  تا همین جایش هم بی نهایت ممنون تو و آنچه جاودانه ساختی هستم.

شاید نادر از سیمین جدا شود اما فرهادی از ذهن ایران جدا نخواهد شد.

با تشکر

یکی از 70 میلیون مردم سرزمینت...

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیما

وایکاش هیچکدوممون درهیچ مقام و موقعیت و سطحی ایرانی بودنمون که عمده ترین نقطه ی مشترک ما بعداز انسان بودن هست،فراموش نکنیم. منم وقتی این خبر رو خوندم حس بسیار خاصی داشتم و دقیقا یاد بازی استرالیا افتادم که تو شرکت من و مدیرعامل و برادرش و دوتا از همکارهای مرحومم،باچه هیجانی داشتیم فوتبال رو نگاه می کردیم و من جدی و ظاهرا خشن چنان بال بالی میزدم و جیغ جیغی می کردم که اونا بجای فوتبال حرکات منو نگاه می کردند[نیشخند] ایکاش ایران باکمک تک تک ما،روزی بازهم یکی ازبزرگترین و محترم ترین کشورها بشه که صلح و دوستی و امنیت و رفاه در اون موج بزنه و .... به امید فرداهای بهتروشادتر برای همه مون[گل]

سپیده

فرانه خیلی ذوق کرده بودم!خیلی با این که اهل فیلم و اینا نیستم اما برام مهم بود شاید به خاطر حس مشترک

دیادیا بوریا

سلام دوست عزیز نمی دونم تو این سرمای -14 امشب اینقدر حساس شدم یا همون خاطرات و تعلق مشترک ولی امشب با خوندن این متنتون اشک منو دراوردید بی سر و صدا.....

دکتر مینا

دقیقا برای من هم اون لحظه تداعی گر ایران و استرالیا و انتخاب خاتمی بود !!! سر هر سه صحنه مثل دیوونه ها بالا و پایین می پریدم و جیغ میزدم !!! این جدایی نشون داد هر کاری کنن هنوز ایران رو دوست دارم و هنوز ایران برام عزیزه !!! جدایی اش خیلی شیرین بود بهم چسبید !!

حسن آذری

من مرد گريه هاي بي مناسبتم آدم روزهاي نامناسب آن هم كجا؟/ در كوچه هايي نامتناسب سنم به تناسب اندامم/اندوه براي كشيدن دارم -اين ها را/ پاكت سيگارم مي داند و باراني و چترم- دعوتيد براي خواندن و گفتن.

إمادیوف

بی نهایت زیبا این دو لحظه رو توصیف کردین دقیقا یادم میاد بازی ایران استرالیا رو. چه حس نوستالژیک مشتریکی... و همچنین این فیلم و این جایزه. خیلی زیبا نوشتید [گل]

آّب تنی

چقدر دل نشین است این احساس غرورها و قشنگ ترش این کنار هم بودن مان ! و نکند کسی بخواهد غرورمان را بشکند!

سارا

سلام.جدا که دست فرهادی عزیز و گروهش درد نکنه.من عاشق این شادیهای مشترکم.شادی هایی که حس غرور بهم میده

ناتانائیل

خدا بگم چی کارت نکنه فرانه که با قلم جادوییت موهای تنمو سیخ کردی و اشک و تو چشمام نشوندی ! اشک شوق ! دوستتتتتتتتت دارمممممممممممممم خیلیییییییییییییییییی... [قلب]

سیما

توی کی از پستا نوشته بودین که از هیچ عاشقانه ای خوشتون نمیاد چون این عاشقانه را نویسنده در فراق یار نوشته یه چیزی تو این مایه ها بود ...قبلا خونده بودم و الان هر چی میگردم بیشتر نا امید میشم.میشه کمکم کنید