gloomy Sunday

خل شدم. با خودم دائم راه می رم و خاطراتم با تورو حفاری می کنم.به اون یکشنبه شوم فکر می کنم. به این که احتمالا وقتی من در خواب هفت پادشاه بودم, تو مثل همیشه با سرعت قرقی که فقط خاص یک اینترن و رزیدنت سرعتی هست, از خواب پریدی.. احتمالا طبق معمول از ترس چاق شدن به قول خودت فقط نوکی به صبحانه زدی ...از کنار تردمیل عزیزت رد شدی.. موهای بلندتو سشوآر کردی و فرفره وار روپوش و مقنعه پوشیدی و آرایش کردی.فکر می کنم وقتی تو داشتی برای مامانت موقع پیاده شدن از ماشین جلو بیمارستان توضیح می دادی که ظهر خودت برمی گردی و دنبالت نیان, من تازه از خواب بیدار شده بودم و لبه تختم نشسته بودم. احتمالا وقتی تو با وسام شروع کردی به نوشیدن اخرین چای زندگیت, منم تو خونه لیوان چای به دست در حال فکر کردن به کارهای آن روزم بودم. وقتی تو از خط قرمز جلو در اتاق عمل عبور کردی تا سر عمل سزارین به عنوان رزیدنت ارشد بیهوشی حاضر شی, احتمالا من در حال گرفتن شماره تلفن بخش اطفال بیمارستان امام رضا بودم.. وقتی تو دستاتو می شستی که وارد اتاق عمل شی, من لابد برای بار صدم شماره اشغال بخش را می گرفتم. وقتی تو وارد اتاق عمل شدی و کنار وسام برای عمل سزارین ایستادی.. بلاخره منشی اطفال تلفنش را برداشته است و من برای بار صدم سراغ گواهی شرکت در کنگره ام را گرفته ام.. احتمالا تو همون موقع  با سرعت نور به قول خودت پلنگی کرده بودی و مریض را بیهوش...احتمالا وقتی منشی دنبال گواهی من بین کوهی از گواهی ها می گشته و من منتظر گوشی تلفن به دست ایستاده بودم.. تو به وسام اشاره کردی که باید بری دستشویی... و بعد با قدم هایی که یادم نمی آد هیچ وقت آهسته قدم برداشته باشند سمت دستشویی رفتی.. درست همون موقع که منشی اطفال برای من توضیح می داده باید برای گرفتن گواهی ام به بخش کنترل عفونت بیمارستان با شماره تلفن......  مراجعه کنم... تو وارد دستشویی اتاق عمل شدی... و همون موقع که من تلفن رو قطع کردم تو هم در پشت سرت بستی... آخرین در زندگیت رو بستی... و بعدش مثل قصه های موراکامی هیچ کس نمی دونه چه اتفاقی افتاده.. هیچ کس نمی دونه وقتی تو آینه به خودت.. به چشمای مشکیت... به گونه های برجسته ات نگاه کردی آیا می دونستی این آخرین نگاهت به خودت هست یا نه ؟...آیا اون موقع هم آهنگ زندانی حسین زمان رو با خودت زمزمه می کردی یا نه ؟؟...آخ مهر کوچک... اگر الان طرح بودیم... حتما اس ام اس می زدی: فرانه! فک نکن سندروم بروگادا قصه و افسانه هست امروز من دیدمش! 

نمی دونم می دونی  رفتنت چه آتیشی به قلب من زد... نمی دونم  می دونی باورم نمی شه که رفتی.... که هر از گاهی متحیر می شم:مگه میشه ؟مگه میشه اون همه زیبایی ..اون همه فرهیختگی ...اون همه هوش در عرض چند دقیقه دود شود...نمی دونم می دونی  دیدن اون پت و متی که بهت هدیه داده بودم روی میز اتاقت خالی از تو چقدر سخت بود... نمی دونم می دونی  وقتی مجبور شدم تمام وسایلتو جمع کنم که جلو چشم داداشت نباشه مثل این بود که خودم با دست خودم خنجر به قلبم می زدم... کرم آبرسانی که همیشه بهم می گفتی بخرم و استفاده کنم  اونجا بود... عطرت ..مام ریش تراشی که باهاش عادت داشتی خودتو بشوری... کتابهای میلر بیهوشی... کوه دست خط هات و نوت هایی که واسه امتحان ارتقا برداشته بودی...صد سال تنهایی ... یادته می گفتی هر وقت خواستم بخونمش مثل تو یک کاغذ بردارم و شجره نامه افراد کتاب بنویسم که آخرش قاطی نکنم کی کی بوده ؟...شاملو هم بود.. همون شاملویی که هرشب باید حتما می خوندیش تا خوابت ببرد ... 

دلم می خواست سالها با من قهر می بودی ولی بودی.... فقط بودی... زندگی می کردی.. دکتر هاوس نگاه می کردی و همین طور که تند تندصحبت می کردی در کمتر از یک ساعت دمپختک های معروفت رو درست می کردی... 

وقتی کسی رو از دست می دی تازه می فهمی.. اون آدم چقدر در تو رسوب کرده بوده...و تو گویا در اعماق من خانه ای وسیع داشتی که من متوجه اش نبودم... 

خانه ای به وسعت اولین روزهایی که هم کلاس دانشگاهت شدم و تو و شیما تنها کسانی بودید در کلاس  که با من صحبت می کردید... خانه ای به وسعت شب های بلند کشیک های بخش داخلی که کنار هم به صبح می رسوندیم..خانه ای به وسعت روزهای سخت طرح... و تلفن های یکی دو ساعته هر روزمون به هم ...خانه ای به وسعت همه رازهایی که تو گوش یکدیگر گفتیم... به وسعت تمام روزهایی که با هم خندیدیم و گریستیم.... به وسعت روزی که سرت را روی زانوام گذاشتی و گفتی:خواهشا فرانه نرو..هیچ وقت نرو...و من ماندم اما تو رفتی..عزیزم کاش در آرامش بخوابی...کاش از این همه هیاهوهای دروغی که بعد مرگت به راه افتاده خبر نداشته باشی... کاش ندانی که عکسی که اون روز تابستانی که دست جمعی با مامان ها بیرون شهر رفته بودیم و ازت بر فراز کوه گرفته شد... همان کوهی که من نتوانستم از آن بالا بیایم... همان عکسی که بسیار دوست داشتی! همان عکس شد عکس خبر فوتت...کاش ندانی بی مهری ها و بی انصافی های بعد از مرگت را... و کاش فقط بدانی چقدر و چقدر دلم می خواهد آخرین باری که تورا دیدم با تمام جزئیات به خاطر بیارم.. چقدر دلم می خواهد فقط یک بار ,یک بار دیگر از موبایلت برای من اس ام اس بیاید: خرس! پاشو دیگه صبح شده! ...آیا یک بار دیگر خیلی هست ؟

                                    ****************************

این مدت متوجه شدم چقدر رسانه ها غیر موثق هستند.. حتی یک دونه خبر تماما درست از فوت دوستم ندیدم. و از همه بدتر آدم هایی بودند که از این آب گل آلود ماهی به نفع خودشان گرفتند. 

هیچ کس قدر من مهر کوچک نمی شناخت....و سخته چیزهایی بخوانی و بشنوی که می دانی درست نیستند ولی به دلایلی نتونی دم بزنی. 

متاسفم! واقعا متاسفم! 

 

 

/ 12 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
medapple پزشک78 سایق

سلام این نوشته تاثیر گذار بود. خبر فوت ایشون رو شنیده و خونده بودم اما دیدن این مطلب باعث شد احساس کنم خبر خیلی نزدیکتر اتفاق افتاده. اما در مورد بی مهری راستش نمی دونم اشاره تون به کدام قسمت از اخبار منتشر شده بود.

همکار

نمیدونم بار چندمه که دارم این پستو میخونم...چقدر حس میکنم بهم نزدیک بوده و من چرا این طور سطحی و با نثار یه فاتحه عجله ای از کنلرش رد شدم...سخته...اشکام امونم نمیدن...فک کنم تا صبح تا وقتی خوابم ببره بخونمش..روحش شاد

حسین

تسلیت میگم.

shima

خوندن احساساتی که برام دردنیای واقعی از دوست عزیزت گفتی،همون حس تلخ رو دوباره برام داشت و بازهم منو یاد نداشتنهای خودم ودلتنگیهای خودم انداخت واینکه هرچقدرنزدیکتر،درد بیشتر... امیدوارم مهرک عزیز وهادی عزیزم وهرآنکسی که عزیزیک نفر است و راه آسمان را بجای زندگی در زمین انتخاب کرده،روحشون آسوده باشه و جاشون دربهترین جای آسمان... گاهی باخودم فکرمیکنم چقدر بده که خدا آدمها رو در جوونی میبره درست زمانی که پر هستند از آرزوها پر هستند از عشق از خواستنها از ... بهتره دیگه ننویسم چون دیشب به قدرکافی حالم بد بوده و چشمام خاله قورباغه ای شده. امروز یک روز دیگه ست و باید بیش از خودم به جای برادرم هم زندگی کنم وتو هم بجای مهرک... پس امید که هرجاهستند آرام باشند و دور از ما آدمهای زمینی که گاهی خیلی حقیروکوچکیم و ما هم روزگار رو طوری بگذرونیم که وقتی رفتیم،حداقل یک نفر باشد که از ته دل بگوید خدا بیامرزدش آدم خوبی بود... سلام و صبحت به آرامش وشادکامی فران جان

نگار

فرانه عزیزم کاملا میفهمم چی میگی دوست خودم هم رفته... [گریه]

جوراب پاره و انگشت آزاد

عزیزم هیچی نمی تونم بگم هیچی ! آخه چرا ??????

هومهر

فرانه جون! حسی که من از شایعات شنیده شده دارم فقط انزجاری هست که قابل بیان نیست امیدوارم روحشون هر کجا که هستن شاد و خوشحال و در آرامش باشه چرا من حس می کنم مهر کوچک زیاد از شما شنیدم؟ مهر کوچک هم می نوشت یا فقط جز جدا نشدنی خاطرات قشنگ شما بود؟

ربولی حسن کور

سلام میدونم که خیلی براتون دردناک بوده و همین طور برای خانواده محترمشون باز هم تسلیت میگم

انای طبیب

علت فوتشون چی بود فرانه جون ؟؟ [ناراحت]

آزیتا

آخی فرانه... خانوم دکتر دوست تو بوده! تازه فهمیدم جریان واقعی چی بوده. تسلیت میگم.