The Sixth Sense

نمی دانم دقیقا کدام روز و یا بعد کدام شب بود که فهمیدم اتفاق بدی افتاده است.از آن اتفاق هایی که فقط خودت معنای اهمیتش را می فهمی...و در جواب:حالت چطور هست؟ نمی توانی حتی برای نزدیک ترین دوستت آن را شرح دهی....هر چه می خواهی درباره اش بگویی نمی شود...یک بار کلمات با هم چفت و بست نمی شوند...یک بار جمله ها هم آماده اند اما زبانت آماده گفتن نیست...دلت نمی آید...اصلا با خودت می گویی:بگویم که چه شود؟؟؟...می دانی بعد گفتنش چه  دلداری ها می شنوی...از همان مدل هایی که می گویند:(همین هست مشکلت؟بابا فکر کردم چی شده!!!!)....

اتفاقی که افتاد شبیه این هست که یک روز صبح از خواب بیدار شوی...سر میز صبحانه بشینی ...برای خودت قهوه مورد علاقه ات را بریزی اما وقتی, بعد کمی, یواش یواش,مزه مزه اش کنی مزه اش با آب برایت فرقی ندارد...اولش باورت نمی شود..دوباره به آنچه درون فنجانت هست نگاهی می اندازی...نه آب نیست!قهوه است...همان قهوه همیشگی .......بعد می ترسی... بعد خودت را توجیه می کنی شاید سرما خورده ای...روزهای زیادی می گذرند...و برای تو همه قهوه ها مزه آب می دهند...تمام غذاها بی مزه اند...مزه کیک شکلاتی با تخم مرغ آب پز یکی هست...

تویی که زمانی با بو و  سر کشیدن اولین جرعه قهوه ات نوعش و مرغوبیت اش را تشخیص می دادی...حالا هیچ چیز نمی فهمی...آدم خنثی ای هستی در هیاهو بو ها,رنگ ها و مزه ها...

این تقریبا بلایی هست که بر سر من نازل شده است...منی که زمانی به راحتی با تکیه به حس خوب و بدم جلو می رفتم...الان حیرانم در این دنیا وسیع و آدم هایش...منی که خیلی مواقع در اولین برخورد تشخیص میدادم (این آدم کاره ای در زندگی من خواهد بود)...حال نمی فهمم دستی که به سمت من می آید راستین هست یا نه؟؟....منی که قبل از گفتن( خداحافظ )می فهمیدم (این آخرین دیدار هست)...حال نمی دانم دستی که برایم از دورها تکان داده می شود...آیا برای همیشه می رود یا نه,بازگشتی هم در کار هست؟؟؟...عمق هیچ لبخندی را درک نمی کنم....به جز آدم هایی که از قدیم دوستشان داشتم...در مورد آدم های جدیدی که جلویم می پیچند و راهم را سد می کنند..هیچ ایده ای ندارم...اگر حس خوبی به کسی دارم...از خوب بودنش واقعا مطمئن نیستم...

من تبدیل به موجودی شدم با چشمانی شک آلود, که نمی تواند, دیگران که بماند...حتی خودش هم در این دنیا باور کند...

××××××××××××××××××××

دو گوشواره دارم در قطع مینیاتوری به شکل گیلاس!!

جدیدا فهمیده ام فقط بچه ها هستند که وقتی رو به رو من در درمانگاه می نشینند ناگهان گریه شان قطع می شود و با دستهای کوتاه و تپلشان به سمت من خم می شوند و همین طور که به گوش های پنهان زیر شالم اشاره می کنند.. می گویند:گیلاس!منم می خوام!

و بعد قیافه پدر و مادرهایی که روی پیشانی من دنبال گیلاس می گردند دیدنی هست!

×××××××××××××××××××××××××××××

ایده ای در سر دارم که برای تکمیلش نیازمند یاری شما هستم.

خیلی ساده فقط به همین چند سئوال برای من پاسخ دهید:

شخصیت (های)سینمایی پزشک مورد علاقه شما کیست(اند)؟در کدام فیلم یا سریال این شخصیت بوده؟دلیل ماندگاری این شخصیت در ذهن شما چیست؟؟؟

/ 31 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دکتر پرتقالی

جولیت تو فیلم لاست رو دوست داشتم. یه ادم با کلی وابستگی و مشکل در عین حال همیشه با اخلاقیات خوب کنار میومد

دکتر فاطیش

دکتر درک شپرد.نمی دونم چرا.شاید برای قیافه فتوژنیکش

شیرین

سلام در پاسخ به الناز عزیز باید بگم که اسم اون سریال سلام دکتر بود و اسم پزشک مارکوس...یادش به خیر البته انگار اسم واقعی فیلم عمو دکتر بود.

crescendo

شخصیت دکتر یاوری توی فیلم رقص پرواز ، علتش رو هم توی این پست وبلاگم نوشتم، به خاطر اون دیالوگی که ، یه مفهوم عمیق برام بود . http://crescendo.persianblog.ir/1387/12

کریستینا تو گریز.جدی بود و عاشق کارش.

شیما

سلام و صبح نسبتا خنک اما آفتابیت(البته تهران اینطوره نمیدونم جای دیگه هم همینطورهست یانه؟)به خیروشادکامی فران عزیز این پستت رو شونصدمین بار هست میخونم وهمیشه هم باخودم میگم،مطمئنم من کامنت گذاشته بودم.اما بعد میگم با تنبلی که درخودم سراغ دارم ودرگیریهای کاری این مدت،بعیدم نیست مثل خیلی وبلاگها فقط میخونم و می بندم. درهرصورت این اتفاقی هست که برای اغلب ما افتاده.اغلب آدمهایی که با اعتماد به دیگرانی که خوب جلوه میکردندوبدازکاردرآمدندواعتمادمان بارهاشکست. اما بایدتلاش کرد هم نگاه منفی ِایجاد شده هم اعتماد،قبل از اثبات رو دروجودمون از بین ببریم. به هرحال امیدوارم من بعدتعدادآدمهای خوب و سالم و قابل اعتماداطرافت و اطرافمون بیشتر باشه و قبل از هرکسی هم خودمون بیش از قبل خوب سالم و مثبت زندگی کنیم. راجع به سوال،چون پزشکی رو دوست داشتم همیشه،اغلب بازیهایی تو این زمینه هم برام جالب بوده چه تو کارتونها چه فیلمها.تک تک اینهایی که دوستان گفتند ولی یک نفر یادشون رفته اونم دکتری بود که تو کارتون مهاجران بود.با اون سیبلیهای پرپشت و شخصیت همیشه مست اما فوق العاده مهربون و دوست داشتنی..برات روزهایی سرشارازشادی وعشق آرزومیکنم

من!

خوندن نوشته های هیچ وبلاگی به اندازه ی وبلاگ شما به من حس خوبی نمیده!:) ولی چرا چند وقته خیلی کم مینویسید؟قبلا بیشتر مینوشتید!!!:) خوش به حال بیمارایی که شما ویزیتشون میکنین!واقعا خیلی خوش شانسن![چشمک]

هومهر

من واقعا شخصیت لیزا کادی رو می پسندم! اون عشق غل و زنجیر شدش! پر از عشق و مهر و معرفت....

زهرا

سلام خانم دکتر من تو بچگیم عاشق دکتر ارنست بودم.تو نوجوانی عاشق دکتر مارکوس توی سریال سلام دکتر.توی 16-17 سالگیم دکتر مایکو خیلی دوست داشتم و یک زمانی هم عاشق شخصیت فرانک پزشک اورژانس تو سریال پرستاران بودم. ولی هیچ کدوم از دکترها اندازه دو تا از دکترهای زمان بچگیم دوست نداشتم.البته اونها واقعا پزشک هستند.یکی پزشک متخصص اطفالی بود که من تا 10 سالگی میرفتم پیششون و یادمه رو دیوار مطبشون یک عکس نقاشی شده بزرگ از پینوکیو و گربه نره و روباه مکار داشت که من عاشق اینکارتون بودم. و یکی دکتر پیر عمومی شهرمون که همیشه یک جعبه شکلات روی میزش برای بچه ها بود...