اتاق دربسته

جمعیت آدم هاى بى لیاقت دنیا به شدت رو به افزایش هست.

اونایى که به قول یکى از دوستام حتى اگر عسل هم به حلقشان بریزى بالا مى آورند. 

اوایل فکر مى کردم فقط دور من این افراد زیادند.بعدها با کمى دقت دیدم نه!در زندگى خیلى ها این آدم ها وجود داشتند.هر چى صبورتر و مهربانتر باشى کلونى این افراد هم اطرافت بیشتر هست.مثل مگسان دور شیرینى مى آیند و از سرمایه های مادی و معنوی تو بهره برداری می کنند و می روند..افرادى که چون دوستشان داری  بهترین هارو از وقت و زمانت گرفته تا احساس و انرژی ات را در اختیارشان با جون و دل مى گذارى...اما چه فایده!

آدم های بی لیاقت هم برای خودشان دو دسته هستند..آنهایی که مطلعند چیز با ارزشی نصیبشان شده اما آنقدر بدبخت هستند که توانایی حفظ آن را ندارند ...و دسته دیگر آنهایی  که حتی متوجه ارزش آنچه به دست آوردند و راحت هم از دست دادند،نیستند و شاید هرگز هم نشوند...

به هر حال نتیجه یکی هست....وقتى کسى یک عمر در تاریکى زندگی کرده است... حتى اگر به نورانى ترین قصر دنیا هم برده شود...باز هم برمى گردد به همان تونل تاریک و مخروبه خودش!

آدم های بی لیاقت آدم های بدبختی هستند...اما بدبخت تر آدم هایی هستند که درگیر آدم های بی لیاقتند!

*************************

برادر من عاشق گربه هاست...نمی دانم این عشقش به گربه ها ربطی به معنی دیگر اسم خواهرش (فرانه =گربه گوش سیاه) دارد یا نه!!!!...ولی آنچه که ما می بینیم عشق عظیم این آدم به گربه ها خصوصا نوع آسیب دیده اش هست....دفعه اولی که گربه به دست وارد خونه شد...پارسال بود...یک گربه دو ماهه فلج که حتی رمق یک میو کردن ساده را نداشت....بماند که چقدر همه خانواده با هم سعی کردیم به این گربه رسیدگی کنیم اما دست آخر بی اختیاریش در کنترل اجابت مزاج امون همه مان را برید...و بعد هم مرگ دلخراشش هنوز که هنوز هست جز مسائل بغرنجی هست که کسی در خانه تاب بازگویی و شنیدن دوباره اش را ندارد...بعد از آن نوبت یک گربه دم بریده بود...که نمی دونم این بچه های خیابون چطور دلشان آمده بود دم این طفلک را با انبر ببرند!!!...این یکی وقتی به دمبش دست می زدی انگار داشتی بهش فحش می دادی یا به پریز برق وصلش می کردی ...دو روز اول از زیر میز پذیرایی در نمی آمد ...وقتی هم بیرون آمد دیگر کسی جلو دارش نبود!از دیوار راست هم بالا می رفت!شبا اجازه خواب آرام به کسی نمی داد و در نهایت با خواست خودش (و مواقفت اهالی خانه!)به خیابان های شهر برگشت...گربه بعدی,یک گربه تصادفی بود که برادر جان جلو درمانگاه ما پیدایش کرد..این از همه وضع سلامتیش بحرانی تر بود...باکتریمی شدید کرده بود و قبل گرفتن سرم و سفتریاکسون جلو چشمان گریان برادر جان از تب زیاد تشنج کرد و به دیار باقی شتافت!بعد از آن برادر جان یک جورایی توبه کرد دیگه گربه ای رو به خونه نیاره...هیچ کدوم از این گربه ها بیشتر از ده روز در خونه ما نمونده بودند...و همه به این نتیجه رسیده بودیم که کالا نگه داری حیوان خانگی ما نیستیم...تا این که یک ماه پیش باز دل برادر جان سوخت و با یک بچه گربه سه هفته ای که پاش آتل داشت وارد خونه شد....این یکی با تمام گربه های قبلی فرق داشت...به کسی کاری نداشت..ممکن بود ساعت ها با دمب خودش وتصویر خودش یا پیش بند آشپزخانه آویزان از دستگیره فر بازی کند...یا کنارت بشیند و همراه با تو, با دقت تلویزیون تماشا کند...راستش اولش فکر می کردیم این هم مثل بقیه سر یک هفته یا زودتر می رود ولی حقیقتش الان عادت کردیم که به محض پیچاندن کلید و باز کردن در آپارتمان یکی میومیو کنان جلویمان بپرد و به استقبالمان بیاید...این که وقتی درس می خوانم یک هو بپرد وسط کتابم و چنگ بزند روی تصویر کتاب تا شاید بگیردش!...یا یورتمه کنان به دنبالت بدود...گاهی دو دستی ساق پایت را بغل کند..یا همین طور که روی پایت خوابیده عطسه کند..انگار که یکی وسط این شلوغی دیوانه وار و روتین زندگی هی مشکونت بگیرد و یادت بیاورد زنده هستی و باید مثل زنده ها زندگی کنی....همه چیز با این گربه جدید خوب بود.تا این که عطسه های آلرژیک من و برادر جان شروع شد...چشم های پف کرده و یک سره اشک آلود...آب ریزش بی وقفه ووووو

برادرم می گفت اگر قرار باشه رهاش کنیم باید زودتر این کار انجام بدیم.هر چی دیرتر رهاش کنیم شانس بقاش در محیط بیرون کمتر میشه چون برای زندگی در خیابونای این شهر باید بلد باشه دعوا کنه و حق خودشو بگیره.

رو همین حساب یک روز که تازه از سر شیفت برگشته بودم...تصمیم گرفتم با خودم تو حیاط مجتمع ببرمش که محیطش عوض شه و کم کم آماده شه برای رفتن...یک دستم گربه بود و دست دیگه ام دستمال کاغذی مچاله شده از زور ترشحات آلرژیک.وارد حیاط که شدم ...گذاشتمش رو زمین....چند قدمی مردد جلو رفت.خواستم برم سمت تابلو اعلانات که دیدم ...هراسون سمت من دوید...مانتو و شالمو میومیو کنان چنگ می زد...انگار می خواست بگه:منو اینجا رها نکن!...بغلش کردم...محکم خودشو به من چسبونده بود...چنگالاشو باز کرده بود و محکم فرو کرده بود تو بازوم...قلبش تند تند می زد....از خودمون بدم اومده بود...چرا وقتی اطمینان نداشتیم که بتونیم کنارش بمونیم,اجازه داده بودیم که اینقدر وابسته ما شه....

برگشتم بالا...گذاشتمش تو خونه...کیفمو برداشتم تا برم از داروخونه آمپول بتامتازون بخرم...

 

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
ممول

آخ آخ از این آدمهای مگس صفت!البته گربه کوره هم کم نداریم بینشان!

shima

chghadr in gozashte ha to maghze adam jolan midan. eikash ensan in ghodrato dasht ke onche delesh mikhad az zehnesh betore kamel delet kone. omidvaram zendegit,ghalbet va zehnet por beshe az etefaghate khob ke tamame khaterate talkhe gozashte beran peye kareshon va faghat beshan ghesehaei baraye rozgare piri kenare nave hao natije ha ke maman bozorgeshon barashon az javoniyash bege.. omri tolani va zendegi sarshar az eshgh baraye hame menjomle farane aziz arezo mikonam. rasty salam dokhtare khob va akharin shabe baharit be kheir o aramesh