غار تنهایی: ورود.حضور.خروج

وقتی پست قبلی رو می نوشتم هیچ ایده ای درباره غار تنهایی نداشتم...فقط یک لحظه حس کردم دیگه نمی تونم...دیگه حتی تحمل خودم هم ندارم چه برسه به بقیه!...پس همین طور که کی بورد لپ تاپم از اشکام خیس شده بود...موبایلمو برداشتم و به دوستام اس ام اس زدم که یک مدتی منو به حال خودم رها کنند...زنگ نزنند..اس ام اس نزنند...سراغمو نگیرنند...نوشتم مطمئن باشند جایی دوری نمی رم و باز بر می گردم....

************

روز اول غار تنهایی رو با چشمان پف کرده حاصل از گریه های شب قبل شروع کردم...مثل خیلی از صبح های دیگه لباس پوشیدم و با یارهای همیشگیم کوله آبیم و آقا ام پی تری پلیر راهی درمانگاه شدم...

همینطور که سوار تاکسی در حال حرکت بودم و با دستم شالم را نگه داشته بودم تا مبادا بادی که از شیشه باز تاکسی می وزد اسلام را به خطر اندازد ...با خودم گفتم:خوب اینم غار بعدش چی؟؟؟اصلا این درد خوب شدنی هست؟؟؟

*****************

تمام آهنگ هایی که هر روز گوش میکردم،به دست خوذم پاک شدند....یک فایل جدید ریختم و به دامان نورا جونز پناه بردم....

فیس.ب.و.ک ام را داکتیو کردم.

کلی شیفت برداشتم...چون یکی از منابع انرژی نامرئی مورد نیازم را بیشتر کار کردن تشخیص دادم.

 رفتم خرید...از این ساپورت های گل منگولی برای خودم خریدم...با شال سفید که هیچ وقت امتحان نکرده بودم چون همیشه به نظرم رنگ سفید،رنگ خنثی ای می رسید...لاک قهوه ای همیشگیمو دور انداختم و جاش یک لاک گل بهی خریدم...بعد هم همشونو پوشیدم و رفتم سینما مورد علاقه ام ...یکی از سیانس های آخر شب...بعد هی به گل های شلوارم نگاه کردم و یاد بهار افتادم ...یاد بارون...یاد سفر...هی به لاک گل بهی ناخن هام نگاه کردم و دلم از خوش رنگیش ضعف کرد...

یک روز هم برای آخرین بار برای تمام آدم های رفته گریه کردم ....اونقدر گریه کردم که دیگه اشکی نموند..در واقع خودم را حسابی چلاندم...و بعد به خودم قول دادم دیگه هرگز راجع به شون صحبت نکنم....و در حد مزاری که فقط گاهی از کنارشان عبور می کنم باشند...

یک روز عصر هم رفتم به یکی از اون پیاده روی های طولانی عجیب غریبم....رفتم اون بازار کتابی که استاد زبانم ازش تعریف کرده بود...رفتم و به طور باور نکردنی ای یک کافه کتاب کشف کردم...چیزی که هرگز در این شهر ندیده بودم...رفتم کتاب هارو ورق زدم...بوی صفحه های نو کتاب را به خاطر آوردم...

دوباره خاطره نوشتم....دستی به سر فیلم های ندیده ام کشیدم...بلاخره فیلم مرد سوم کارول رید را دیدم...به صدای رادیویی اورسن ولز گوش کردم...سری هم به کوبریک و غلاف تمام فلزی اش زدم...به اخبار گوش ندادم....تصمیم گرفتم خودم را دیگر با کس دیگری مقایسه نکنم...تصمیم گرفتم به این فک کنم که هنوز جایی برای تغییر هست...شاید آن طور که دلم می خواست نشد اما بد هم نشد!

و بلاخره یادم اومد فرانه چطوری پروانه می شد...چطور نفس می کشید و از کجا انرژی های نامرئی اش را کسب می کرد....

**************************

صبح اولین روز خروج از غار تنهایی...برابر بود با صبحی که بعد از کلاسم در آن کافه معروف آن چهار راه معروفتر منتظر یک همکار حقیقی و مجازی بودم...تیتر درشت و مشکی روزنامه کنار دستم چشمک می زد (اوباما:حمله به سوریه بعد از تایید کنگره انجام خواهد شد )

عجب!در یک هفته دنیا چقدر می تواند عوض شود!....چه برسد به من که نقطه ای در این دنیا هستم!

**************************

وقتی خانم دکتر وبلاگ نویس مثل نوشته هایش متین و پرانرژی روبه رو من نشسته است...با خودم فکر می کنم:چقدر خوب که کسی اینقدر شبیه نوشته هایش باشد!

**************

شب اولین روز خروج از غار تنهایی....از اونجاییکه من عاشق قصه هستم..یکی دو سالی هست که پا فراتر از دوستان حقیقی و وبلاگ نویس وطنی ام گذاشته ام و کار به نامه نگاری به زبان اجنبی با آدم های برون مرزی کشیده است...تا قصه های باقی آدم های دنیا هم بشنوم....یک مدتی نامه نگاری ها به سبک قدیم و به اصطلاح (snail mail)بود و چه کیفی می داد که فرضا خونه برسی و نامه ای از فنلاند و آدمی که اصلا نمی شناسیش و کلا خواستگاه دیگری دارد، روی میزت باشد...اما بعد معلوم نیست چه بلایی بر سر سیستم پست ما اومد که من از هشت یا نه ماه قبل دیگر هیچ نامه ای حتی از کشور همسایه ترکیه هم دریافت نکردم!

و دوباره رسیدیم به پدیده عصر ارتباطات (ایمیل)!!!

حالا تمام این هارو گفتم که بگم ....تصور کنید یکی از این دوستان نامه نگاری یا همان (pen pal) برون مرزی که حتی یک درصد هم در ذهنتان هرگز احتمال نمی دهید که روزی از نزدیک ببینیدش...به شما ایمیل بزند سلام...من تهرانم!هستی که شهر شما هم بیام؟؟؟

و این طوری شد که من آدمی را مقابل خودم آن شب و تا چند روز بعدش دیدم...که از تاکسی سواری در خیابان های شلوغ ایران به وجد می آمد...عاشق راه رفتن در بازار قدیمی  و شلوغ شهر بود...برای شام دنبال ساندویچ کثیف مغز می گشت...تمام بیرون شهر را گشت تا رستورانی با میز و صندلی و بدون تخت سنتی پیدا کند که آخرش هم خوردن شیشلیک مشدی بر تخت رو به میز و صندلی ترجیح داد!..مثل من تنها کسی بود که در مترو فیلم تبلیغاتی آموزشی قطار شهری را با اشتیاق نگاه میکرد و به کاراکتر کارتونی اش می خندید....در کافی شاپ دنبال اسم خواننده هر آهنگی که پخش می شد فعالانه می گشت و دوست داشت مزه تخم شربتی را بداند وووووو در نهایت آدمی جلو من بود که اگر صد سال هم با او نامه نگاری می کردم به اندازه یک درصد این چند روز هرگز نمی شناختمش!

*********************

1.مریض اومده جهت شتشو گوش...با اتوسکوپ نگاه می کنم...دریغ از یک اپسیلون جرم...کاملا پرده تیمپان دیده می شود و حتی از روی استخوانهای پشتش می شود نقاشی کرد....میگم:آقا این گوش شتشو نمی خواد!

-نه خانم بشورید.فکر کنم رو پرده اش خاک نشسته!!!!!!

 

2.برای مریض دارم نسخه می نویسم که میگه:دارو عصب معده هم بنویسید!

سرمو بلند می کنم و میگم:چی؟

جواب میدند:تو چه دکتری هستی که دارو عصب معده بلد نیستی!!!

 

3.مریض اومده با حساسیت...دارم براش دارو می نویسم که می پرسه:این علم اینقدر پیشرفت کرده هنوز دارو ضد حساسیت پیدا نشده؟؟؟؟

**********************

گاهی حرکاتی از سایت پرشین بلاگ می بینم که برای خودم متاسف می شوم که بر دیوار اینجا یادگاری می نویسم....حیف که اونقدر در این خانه بودم که حیفم می آید این همه نوشته را آواره کنم!

****************

شرمنده که نمی رسم به وبلاگی سر بزنم...ریدر که نیست...حوصله آدم هم برای خواندن کم می شود...

/ 19 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
crescendo

می گفتی تو که بهتر بلدی واسه چی اومدی پس پیش من ، برو از دارو فروشی! داروی عصب معده بخر !!

گلبرگ

سلام فرانه عزیز... خوشحالم که از به تعبیر خودت غار پا به دنیایی گذاشتی که می تونه همه ی رنگ ها رو ببینه و تجربه کنه... سعی می کنم بی صدا نخوانمت... من هم به دنبال تغییر هستم...

لیان

سلام اسم این آهنگی که روی وبلاگتونه چیست آیا؟ [لبخند]

ممول

احوالات فران جون ما چطوره؟

آذرخش

عمویادگار باز که رفتی تو غار [چشمک]

شیما

سلام و صبح نسبتا خنک پائیزیت به خیروسلامتی(تهران که خنک حتما مشهدواونطرفها هم همینطوره،مگه نه؟) امید که خوب و خوش باشی و زندگی به کام.برای شونصدمین بار اومدم وبازم خبری نبود.گفتم اینبار احوالی بپرسم اقلا وبگم تنبل خانمتر از شیما،امیدوارم همه چیز روبراه باشه وننوشتنت فقط از روی تنبلی باشه وبس. امیدوارم بهترباشی و زندگی به کامت باشه فران عزیز و ساپورتهای گل منگولی که خریدی تو این سرما هم جواب بده.آی گفتم ساپورت،یادم افتاد که اون هفته قرار بود برم ساپورت گرم بگیرم از بس من سرمایی هستم و اطاق خواب من شبیه سیبری. انشاءالله همیشه شادباشی و زندگیت پرازخیروبرکت و امیدوعشق.میبوسمت فران جان به امیدفرداهایی بهتروشادتر برای همه مون[گل]

medico

عااااااااااااااااالی[گل]

y

فرانه جان از حوا خبری نداری؟؟ دیگه نمی نویسه؟ حالش خوبه؟

dr orange

فرانه عزیز نمی خوای از غار تنهایی بیای بیرون؟

دکتر کوچولو

دارو اعصاب معده همون کلینیدیوم سی هس دیگه خانم دکتر :)) چون انتی کولینرژیکه و چون در مواقع استرس یا هیجانات درونی ادم این ترنسپورتر فعال میشه واسه همین اینو میدن تا جولگیری بشه از پیچش های احتمالی شکم :)))))) + داروساز بودن یکی از مزیت های مفیدش اینه ک با اسامی تجاری افراد جامعه هم اشنا میشی [زبان]