How Green Was My Valley

این طرح عجب داستان مزخرفی هست.

اولش که میاد سراغت کاسه کاسه حرص میخوری که یک جای درست بیافتی....بعدش که شروعش میکنی ذوق یاد گرفتن و دکتر درست و حسابی شدن و مهر نظام پزشکی داری...وسطاش خسته میشی...آخرهاش لحظه شماری میکنی که زودتر تموم شه...و وقتی به آخر رسید به قول دوست فیس طبی ندیده ام تو می مونی و یک عالم خاطره و دلتنگی!

امروز در عوالم خودم بودم که یک اس ام اس از یکی از پرستارهامون قلبمو لرزوند:

(رفتن شما برای ما،حتی فکر کردن بهش مشکل هست به خدا...)

و من قبل از این که اشکام سرازیر بشه به مترو شهر پناه بردم...از این ور شهر رفتم به اون ور شهر...تو غار تنهاییم.

غار تنهایی من یک کافی شاپ غیر معروف و ناشناس در مرکز شهر هست که فقط عده کمی از افراد دور و برم ازش خبر دارند.تنها جایی هست که می تونم ساعتها تنها بشینم..کاپوچینومو سر بکشم و شادی هام یا غم هامو برای خودم بازگو کنم و هیچ کس هم مزاحمم نشود.غار تنهایی از زمان اینترنی میشناسم چرا که درست رو به رو بیمارستان هست و ظهر های زیادی رو بعد از کشیکهام و حتی گاها در خلال آف های کوتاه  کشیک های قلب و اعصاب اونجا گذروندم...آدم های غار تنهایی هم خیلی خوب منو می شناسند...وقتی دوست سیزده ساله ام را خواستم فراموش کنم همه شان شاهد بودند...وقتی عصر های تابستانی ام را به آپ کردن ایرمان میگذراندم همه شان شاهد بودند...وقتی عاشق شدم شاهد بودند...وقتی با عمیق ترین لبخند زندگیم همان طور که در آسمان سیر میکردم در آنجا فرود آمدم و شروع به ساختن هدیه ای برای آبی ترین زندگیم کردم همه شان شاهد بودند....وقتی دلشوره فردا ها را داشتم همه شان شاهد بودند...وقتی دوستی قدیمی را دیدار میکردم همه شان شاهد بودند...

امروز هم شاهد بودند که چگونه خیره به صفحه موبایلم بارها آن اس ام اس را در حالی که کاپوچینو ویژه ام را می نوشیدم خواندم و بعد هم بی هوا بیرون زدم و سراغ کتاب فروشی دو قدم بالاتر رفتم...تا 26 عدد حافظ به یادگار برای پرسنلی بخرم که 16 ماه رنج مقدس طرح را برای من هموار ساختند...

                       ********************************

حالا که به آخر این قصه دارم میرسم دوست دارم دیگه از دکتر خ و دردسرهاش ننویسم...دلم میخواد از قصه های شیرین و به قول دکتر ریولی حسن کور (به نظر خودم جالب)اش هم بنویسم.

                           *******************************

همه بیمارستان می دونند من ماجراهای هر روزی که کشیک هستم را می نویسم.گاها که یک اتفاق خنده دار یا برعکس حرص درآوری می افتد پرستارهامون رو به من میگند:اینم خانوم دکتر به کتابتون!!!! اضافه کنید!

چند وقت پیش ها که کشیک بودم و در حال نوشتن...آقا ن که کوچکترین پرستار اورژانس از لحاظ سنی هست کنار من نشسته بود.یک دفعه همین طوری که سرشو تو سبد گل جلو استیشن کرده بود گفت:از منم تورو خدا بنویسید!!! نگاهی بهش کردم و گفتم:خوبه بنویسم آقا ن سبد گل مصنوعی را با احساس  بو می کشید؟؟؟

جا خورد...یک نگاهی به سبد گل رو به روش انداخت  و خودشو عقب کشید:نه!این یکی رو تو رو خدا ننویسید!!!!

                                    **************************

چند ماه پیش ها قبل از این که جراح ثابت برامون بیاد یک رزیدنت سال 4 واسه طرح بیست روزه ..شهر محل طرح فرستاده بودند.یک شب ساعت 3 شب که اورژانس قدر یک صبح شلوغ و پر رفت و آمد بود یک مریض اومده بود که دستشو با سر حلب روغن عمیق بریده بود...هر چی نگاه کردم دیدم عمق و طول جراحت زیاد هست و ترسیدم خودم یا پرستارهامون بخیه کنیمش.از طرفی مریض قلبی هم داشتم.بعد مدتها تصمیم گرفتم به جناب رزیدنت سال 4 یک مشاوره بدم.بهشون اطلاع داده شد.

یک ربع بعد داشتم ای کی جی مریض قلبیمو چک میکردم که صدای فریادی با این مضمون شنیدم:دکتر کشیک اورژانس کیه؟؟؟؟واسه چی این موقع شب هم چنین ویزیتی برام گذاشته؟؟

سر جام خشکم زده بود ...قبل این که هر واکنشی نشون بدم صدای پرستارمونو شنیدم که به آقای دکتر در جواب صدای بلند و لحن بی ادبانه اش  گفتند:یادتون باشه آقا دکتر طرح اومدید نه تعطیلات!!!

و آقا دکتر مثل آتیشی که روش آب بریزند به یک باره مهربان گشتند!!!!

                                     *************************

برای یک مریض با تشخیص آلرژی هیدروکورتیزون و آمپول کلماستین تجویز کردم.مریض آماده جهت تزریق روی تخت نشسته است.آقا ن پرستار کوچیک هم در حال کشیدن هیدروکورتیزون هست.همون موقع یک آقایی  سراسیمه در حالی که شدیدا خودشو می خارونه وارد اورژانس میشه هنوز تازه می خوام ویزیتش کنم که می بینم آقا ن جلوتر از من وارد عمل میشه و آمپول هیدروکورتیزون بهش میزنه!متحیر می گم:اااااااااا!من که هنوز اینو ندیدم!! آقا ن جواب میده:آخه دیدم این اورژانسی تر هست اول به این زدم!!!!

                               ***************************

از مریض می پرسم:سوزش ادرار داری؟

یکم فک میکنه میگه:نه!خارش ادرار دارم!

                             ******************************

جناب معلم مدرسه از من می پرسند:ببخشید خانم دکتر این آب سرنگ کی میاد وصل کنه؟؟؟

                                    *************************

مریض میگه:یک پینی سیلین دارم.

پرستارمون می گه:همش یکی؟؟!!!

من و جناب مریض مبهوت نگاش می کنیم.من میگم:ببخشید پس چند تا باید باشه؟؟

خود پرستارمون می فهمه که حرف بی ربطی زده.با مریض میرند اتاق تزریقات.

وقتی آقا پرستار جهت تزریق عضلانی اقدام می کنند سوزن گیر می کند و مجبور میشند دوباره سوزن را وارد کنند.صدای مریض رو همین موقع می شنوم که می گه:دیدی گفتی همش یکی!!!....چشم کردی حالا شد دو تا!!!!!!

                             ×××××××××××××××××××××××××××

یک پسر کوچولو تپلی تقریبا 5ساله با شکایت لنگش با شروع ناگهانی و بدون سابقه هیچ ترومایی اورژانس مراجعه کرده.هر کار می کنم داخل مطب نمیاد که معاینه اش کنم.آخرش همون جا جلو مطب فعلا یک ترمومتر زیر بغلش میذارم و بهش میگم:من که کاریت ندارم خاله..فقط می خوام معاینه ات کنم.

سرشو تکون میده و گریه کنان میگه:نه من نمیام!دفعه آخری که اومدم دو تا و این قدر(یک انگشتشو به من نشون میده)آمپول خوردم!

خندم میگیره...دو تا و این قدر یعنی سه تا!!!!!

                               *****************************

پیرمرد همراهی مریض به من میگه:بی زحمت یک سوزن بتامتازون هم واسه همین نفس تنگی من بنویسید!

میگم:همین طوری که نمی شه پدر جان باید معاینه تون کنم.

جواب میده:من چند ساله نفس تنگی دارم از این اسپری(به اسپری ای که در دست دارد اشاره میکند) هم میزنم فایده نداره تا سوزن نزنم خوب نمی شه!!!

اسپری از دستش میگیرم تا ببینم چی هست.

می بینم فلوتیکازون هست اما با تاریخ تولید 2008 و انقضا 2010!!!!!!

                             **************************

به جناب پذیرش میگم:پس رضایت این مریض کو؟مگه با میل شخصی نرفته؟

جواب میدند:نه با میل دکتر رفته!!!

                        *******************************

از همکار استخدامی دارم کشیک تحویل می گیرم.میپرسم:جی سی اس مریض چند هست؟

جواب میدند:12.5-13!!!

روم نمیشه بپرسم اون نیم از کجا برآورد کردید!!!

                                ********************************

مریض آقا جوونی هست که با این شکایت اومده:پام گاهی قفل میشه.الان قفلش باز شده اما دردش هنوز باز نشده!!!

                             ****************************

 میبینم آقا ن پشت در اتاق بستری خواهران ایستاده.دستشم گذاشته رو چشماش و از فاصله بین دو تا از انگشتاش مثلا یواشکی سعی دارد نگاه کند و بعد هم سرش را تکان میدهد که یعنی خوبه!!!

شاخام دراومده...متحیر می پرسم:ببخشید میشه بگید  چی کار دارید میکنید؟

و بعد معلوم میشه خانم میم که پرستار تازه و طرحی اورژانس هست سر محل تزریق عضلانی مشکل دارد و به اصرار... از آقا ن خواسته که پشت در بایستد و محل تزریق صحیح را تایید کند!!!!

سر مریض بعدی...از بس خانم میم کند هست... تصمیم میگیرم خودم تزریق عضلانیشو انجام بدم همین که آمپول میکشم و میام بزنم خانم میم پیداش می شود و مردد می پرسد:خانم دکتر شما که اینجا زدید... ولی من این ور تر زدم خیلی اشکال دارد؟؟؟؟

                         ****************************

چند ماه پیش بعد از این که با دکتر خ دعوام شده بود...عصبانی پشت میزم نشسته بودم و داشتم واسه مریض دیابتیم توضیح می دادم که تکرر ادرارش به خاطر قند بالاش و نخوردن قرص هاش هست.همون موقع یکی از پزشکان خانواده هم اومده بود دیدن ام.هم با مریض چونه میزدم برای داروهاش هم برای همکارم دردودل میکردم.که یک دفعه به همکارم گفتم:من که انصراف میدم دیگه نمیام!

خانم مریض با دهان باز منو نگاه کرد و گفت:اصلا امکان نداره شما نباشی من نه قرص میخورم نه آزمایش میدم بعد مریض دیگه ای که جلو در ایستاده بود گفت:خیر نبینند معلوم نیست با این دکترها چی کار می کنند که همشون میرند!!!

کم کم مریض پشت سریش هم صداش بلند شد:آره اون قبلی ها هم همه رفتند. و کم کم تمام سالن انتظار پر شد از هم همهه که (اینا به خدا فکر ما نیستند تمام دکترها فراری میدند از این شهر!!!)

 و کم کم صدا دعوا هابلند شد و پشت سرش هم مریض هایی که یکی یکی عصبانی به دنبال هم  از در اورژانس نمی دونم به مقصد کدوم محکمه ای بیرون زدند و در عرض ده دقیقه در اورژآنس من و همکار موندیم و مریض دیابتی که هنوز با من داشت چونه میزد!!!!به علاوه خدماتی ای که در سکوت  سالن انتظار خالی  (تا چند لحظه پیش پر)تی میکشید!!!!

این روزها فکر میکنم بیمارستان محل طرح هم احتمالا مثل همین خاطره آخر یواش یواش به قلب من راه یافت و  حسابی با همه پرسنلش به جز افراد بالا دستش (دکتر خ و همکاران استخدامی)شلوغش کرد و حالا هم که وقت رفتن رسیده...سالن خالی یک زمانی شلوغ قلب من خواهد موند با اثرات پاک نشدنی و دوست داشتنی بیمارستان محل طرح و داستان هاش  روی در و دیوارش....

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
s.r

salam....che zod tamom shod(yani vase man zood gozasht) omidvaram in marhaleye zendegio khob poshte sar bezary dost jone nadideye man.

نازبانو

در مورد طرح و دغدغه هاش واقعا باهتون موافقم

فاطمه

سلام فرانه جون من تازه با تو آشنا شدم ولی کل آرشیو وبلاگتو خوندم. من امسال کنکور دارم ولی تا قبل از اشنایی با وبلاگ تو از اینکه اومده بودم تجربی و اینهمه درس خونده بودم این چند سال پشیمون بودم اخه خواهر خودمم دانشجوی پزشکیه نوع نگاهش به پزشکی باعث شده بود منو هم دلسرد کنه ولی تو باعث شدی بازم بیشتر از قبل تلاش کنم فقط تو هم واسم دعا کنننن[خرخون] راستی از حال دوست کوچولوت مارو هم با خبر کن لطفا کلی واسش دعا کردم.موفق باشی فرانه جان[گل]

fuo

به به واقعا تبریک باورم نمیشه چقد زود تموم شد(البته واسه من)انگار همین دیروز بود رفته بودین طرح.ایشالله سال بعد همینموقع از جان هاپکینز ، ایرمانو آپدیت کنید!!! خدارو چه دیدی.نمیدونم چرا خبر اتمام طرحتون به اندامم لرزه افکند! شاید واسه ترس از مسولیت باشه ترس از نداشتن علم کافی برای طبابت واسه گودبای پارتی ماهم دعوتیم دیگه ایشالله؟[لبخند]

ساحل آرامش

سلام... فرانه جان خواهشا زود به زودتر آپ کن من روزی صد دفعه به وبلاگت با گوشیم سر میزنم بسییییییییییی منتظرم

بشی سابق

سلام دوست بجی خودم شمارش معکوس شروع شده ها از پنج [تلفن]

حسام

یک پست جدید گذاشته ام درباره خاطرات یک پزشک جوان. خواستم تقدیمش کنم به شما ولی عوارض جانبی اش را نمی شد پیش بینی کرد. موقع نوشتن به نظرم رسید که خیلی مناسب حال شماست. شاد باشید و سلامت

fuo

جان هاپکینز دیگه شماجلو بیافتید ماهم پی شما میایم